ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

اشعار ضیاءالدین زین الدینی



 

به نام خدا

وقتی بسوی برکه خم کاروان رسید

آوازه غدیر به گوش جهان رسید

بیرون مکه جمع کثیری ز حاجیان

حاضر شدند، تا که زمان اذان رسید

بعد از نماز ظهر و دعا و نیایشی

نُطقِ سخن به خاتم پیغمبران رسید

بر پا شد از جهاز شتر منبری بلند

پای نبی و پای علی روی آن رسید

گویا که سال آخر عمر پیمبراست

شادی و غم برای همین توامان رسید

چشمان انتظار محمد(ص)بسوی عرش

تا پیک آسمانی  سوی بندگان رسید

جبریل آیه های ولایت به سینه داشت

وقتی که از کرانه هفت آسمان رسید

دست علی به دست نبی برفراز شد

آنقدر تا به چشمِ دل حاضران رسید

گفتا اگر ولی شمایم ،از این به بعد

امر ولایتم به علی این زمان رسید

حجت تمام .آیه اکملتُ دینکم

تا از درون سینه به روی زبان رسید

تبریک وتهنیت به نبی گفت خاص وعام

تا امر جانشینی مولایمان رسید

 

آری ولایت آمد و شد مرتضا ولی

یعنی که جانشین پیمبر فقط علی

اصلاًعلی برای همین آفریده شد

قرآن گواه صدق کلام من است بلی

اما پس از وفات پیمبر بگو چه شد

راه و مسیر ما به کجا ختم شد ولی

بگذار تا بگویم و پایان این مسیر

یا ذالجلال همٍ و غمٍ  سینجلی

 

راهی به کوچه ،راه به دربی که سوخته

میخی که سینه را به دیواری  دوخته

راهی که ختم شد به طناب و به گردنی

یا آبروی مرد بزرگی که ریخته

 

یا آن امام  که در طول عمر خویش

حتی درون خانه خود هم غریب بود

مسموم شد به زهر به دستان همسرش

این اتفاق ،حادثه ای بس عجیب بود

 

راه و مسیر کج شده از کربلا گذشت

دیگر مخواه ز من که بگویم چها گذشت

یک کوفه از عوام و خواص بنام شهر

با کینه روی خون عزیز خدا گذشت

 

تاریخ سرنوشت غمینی چنین نداشت

حق ابتدا اگر که به حق دار می رسید

آیا به اهل بیت پیمبر به کربلا

یک ذره ای اذیت و آزار می رسید؟!

 

بگذار تا که بگذرم از ماجرای غم

این غُصه را حواله دهم دست منتقم

امشب شب ولایت عشق است شاد باش

صلوات کن نثارعلی ،شیعه دستکم

 

امشب برای اهل زمین است بهترین اوقات

یعنی که از زمین و زمان میرسد به ما برکات

گر صد ارادت ست تورا شیعه علی

تقدیم کن به روح بلندش،بلند یک صلوات

 

 

 

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

من تفنگم مرا مسلح کن

تا که در سینه شعله ها دارم

ماشه ام را بگی ،بِکِش ،نترس

در خشابم گلوله ها دارم

 

خیره شو در شکاف و در مگسک

هدفِ روبرو نشانه بگیر

صهیونیست های ظالم بی رحم

نزنی، می زنند تورا با تیر

 

روز اول مرا به این نیت

ساختند تا کنار تو باشم

ظالم  اما از ابتدا میخواست

تا که من در شکار تو باشم

 

من سلاح توام فلسطینی

هم سلاحی به دست تو یمنی

دشمن از مرز تو اگر گذشت

بزنش ،می زند تورا ، نزنی

 

حال و روز تو فاش میگوید

سرزمین ات اسیر جنگ شده

روزگارت معطل ایستاده

مثل رایانه ای که هنگ شده


با وجود چنین شرایط سخت

محکم و سفت وسخت چون سنگی

ای بنازم که باز با این وضع

میخوری نان خشک و می جنگی

 

ای فلسطین ،یمن، مقاوم باش

مثل چن سال جنگ ،باز امروز

من به حرف خدا یقین دارم

مطمئنم که می شوی پیروز

 

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

زمینگیر و افتاده  می بینمت

چه زود از تو دندان و مو ریخته

شبیه یه برج قدیمی شدی

 که بعدِ یه عمری فرو ریخته

 

و یا مثل کوه یخی سوی قطب

که در فصل سرما سرِپا شده

ولی ناگهان زیر خورشید داغ

به یکباره هم سطح دریا شده

 

و یا مثل جانباز  صددرصدی

که از کاروانش بجا مانده است

جواب  همه میدهد با سکوت

به طوری که گویی فقط زنده است

 

تویی آخرین  یادگار دمشق

که با خود هزاران غم آورده ای

تو با این همه زخم کاری عشق

گمانم که کم کم ، کم آورده ای

 

از اکسیژن و بستر و این سِرُم

داری  واقعاً دردسر می کشی

می گیره دلم وقتی می بینمت

که پیش چِشَم داری پر می کشی

 

بلند شو به مانند کوه اُحد

بلندشو دوباره به جایت بایست

 به یاد شبِ حمله در منطقه

یه بار دیگه رو ی پایت بایست

 

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

فرصت نشد وداع کنم با تو،یادم است

گاهی زمان برای خداحافظی کم است

 

دانشکده و جامعه در شوک بُوَد هنوز

هر دل برای داغ غمت غرق ماتم است

 

یک تاج گل نشسته بجای تو در کلاس

بوی تو را نمی دهد این گل، مسلم است

 

 هرگز مپرس حالِ من و درس وبچه ها

از داغت هر کلاسِ فرو رفته در غم است

 

تقصیر جاده یا که اتوبوس یا که یا

آری هنوز واقعه جریانی مبهم است


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

 مردِمعتاد شهرِ ما در ترک

می کِشدگاهی تا نفس دارد

خودکشی کرده ی پشیمان ست

راه پیش و نه راه پس دارد!

 

مردِ معتاد شهر مشهور ست

عاشق نغمه های بافور ست

بسکه در زندگی فلوت زده

سینه آهنگ خَس و خَس دارد!

 

 

تنش آلوده با مواد شده

در رگش نوع سَم زیاد شده

آنکه یک قطره خون ندارد هیچ

ارزشی پیش پشه و مگس دارد؟

 

همسرش رفت و دختر و پسرش

خواهرش رفت و مادر و پدرش

شده پای بساط خم کمرش

 زندگی اینچنین چه کس دارد!

 

کمپ ها نان شان چه در روغن است

پُرِ معتاد پیر و مرد و زن است

چون پس از یک زمانِ کم ،پاکی

باز معتاد ما هوس دارد!

 

 کاش کمپ های بد بسته شوند

 لااقل یا که  ورشکسته شوند

پول در آوردن ست حرفه شان

کارشان هم نتیجه عکس دارد!

 

مشو با فرد افیونی همزاد

مگو هرگز نمی شوم معتاد

اتفاقاً خطر کمین کسی ست

که همیشه سرِ نترس دارد.


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

پسر کوچه بود سرگردان

مثل آهوی راه گم کرده

گاه در جویِ آب با این  وهم

که توی بِرکِه ماه گم کرده

 

متلاشی شد آرزوهایش

مثل آن خرمنی که باد زده

غرق می شد درون رویایش

مثل  افیونی  مواد زده

 

سر و وضعی خراب و شوریده

گویی  هم غار  ابن ادهم بود

چه کسی بودو با چه پیشینه

عقب زندگیش مبهم بود

 

حس انسانی ام به من می گفت

کمکش کن هوا که شد تاریک

عقل محتاطِ من که می ترسید

گفت نه نه مشو به او نزدیک

 

به کدامین مسیر باید رفت

وقتی بین دو راه می مانی

شوی تسلیم عقل یا احساس

 خیر و شرش اگر نمی دانی

 

این مثال جنین در رحم است

که دم آمدن ضعیف شود

کمک قابله شود لازم

گرچه دستان او کثیف شود

 

عقل و احساس را بهم آمیز

برو نزدیک ،یک سوال بپرس

روبرو گردی گرچه با خشمش

ولی باشد از او  تو حال بپرس

 

 دانش آموز درس انسانی

در کتابت پی  چه می گردی

بخشی از یک علوم انسانی

درهمین است پی که می گردی

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

یخ زده طبع شعر و شاعری ام

عاجز از گفتن غزل شده ام

ذوق شیرین شعری ام رفته

مثل زنبور بی عسل شده ام

 

طالب  خواندن دو خط شعرم

ولی  اشعار نابِ  ناب کمه

می و مستی و عاشق و معشوق

اکثر شعرها شبیه همه

 

گاه در شعر ناب می خواندیم

دردِهمنوع درد و داغ من است

کسی درسی از این سخن آموخت؟

کسی در فکر غزه ویمن است؟

 

کیفِ پول مرفه  بی درد

تا ابد مثل دخلِ بقالیست

صندوق کودکان درمانده

درعوض مثل طبل توخالیست

 

گاه شاعر  ز  درد می گوید

از غم  هرچه مرد می گوید

از خیابان  و مرد بیچاره

در زمستان سرد می گوید

 

کاش با دیدن چنین صحنه

کُل وجدان شهر می لرزید

در زمانی که مرد بی خانه

زیر باران شهر می لرزید

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

شب شنیدم من از رسانه رسا

صبح دیدم که هرچه گفت، شده

گوشت ،مرغ و پنیر و شیر و ماست

قیمت جنس ها چه مفت شده

 

راحت امشب بخواب دخترکم

حرف ارزانی است رویایی

وعده و قول های داده شده

خوانم آن را به قصد لالایی

 

تابلوی درب هر فروشگاهی

که نوشته شده خدا با ماست

میفروشد گران همه اجناس

 اینچنین کاسبی حبیب خداست!

 

در عوض جنس ها اگر بالاست

ارزش پول ملی پایین است!

عوضی گاه فکر باید کرد

واقعیت همیشه شیرین است

 

قامت ارز هرچه قد بِکِشَد

دخلِ بیچاره بیشتر اُفت کند

گرچه با قامتش به یک نوسان

گردن بعضی را کُلُفت کند

 

هر خریدی که می روم بازار

سرِمن بین کاسبا دعواست

برهِ بی شبان و صدها .

 زندگی گاه مثل راز بقاست

 

به کسی این سروده برنخورد

کی  طلا بی عیار خواهد کرد

تا که چوبی به دست برداری

گربه ه فرار خواهد کرد

 


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

 

پدرم وقتی آمد از سفرش

همسرِ پیرِ موسفیدش رفت

مثل آن مادری که چشم براه

قبل دیدار با شهیدش رفت

 

من به این اصل معتقدم

حرف دل با کسی نباید گفت

گاهی البته ،دردِ دلها را

 باز،سینه به سینه باید گفت

 

کودک چند ساله ای بودم

پدرم رفت جبهه ی سردشت

غیر چند استخوان چه دیدم من

سی ویکسال بعد چون برگشت

 

سهم ما بعد رفتن شهدا

افتراها شنیدن و تهمت

دردِ سهمیه های کنکوری

چه کشیدیم ما دراین مدت

 

گاه راننده، تاکسی این شهر

چند سالیست پشت کنکوراست

طالب برتری نبوده و نیست

پدرش هم شهیدِ مشهور است


بین ما و شما تفاوت نیست

خون ما بوده مثل یکدیگر

هرکه در زندگی اشرافی ست

خونِ رنگین تر و ژنِ بهتر!

 

غم مخور گر دو روز می بینی

ژن برتر نشسته بالاتر

عاقبت سر زَنَد ز قلهِ کوه

کوچهِ دلشکسته بالاتر


اشعار ضیاءالدین زین الدینی

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

آپشن خودرو | استریو آرام سامانه طراحی جولیا عصّابه خرید طرح لایه باز ملایر فوم سایت تفریحی و سرگرمی قـایـق ڪـاغـذے